+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 18:12 توسط سمانه
|
نزدیک نشو آقا شما کلاه خودت را بچسب من روسری ام را شل بسته ام که
باد بیاید و هر چه باداباد ! ماه در اید و عریان تر از همیشه
لطفا کنار کسی به شما نگفته از غلاف چرمی باتوم بوی بهبود نتراویده تا به حال ؟
چشم کم کم خفه می شوم آقا من ریه هایم پر از هوای عفونت است و گرده ی زرد گل های بچه های خیابان
و صبوری بیهوده و این کرم هکه تمام تنم را ا تمام تنم را که بگردید همچیزی دستگیرتان نمی شود آقا
روی پیشانی گلبول های سفیدم از نشانی نجات دهنده ای خبری نیست
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 19:56 توسط سمانه
|
حمید مصدق
غروری ست در من
غروری ست در من که هر صبح عقابان پروازشان سینه آسمانها درودی شگفتانه گویند بر من غروری ست در من که آن کوه ستوار سر سوده بر آسمان را که سیل سیه مست ویران کن خانمان را کند غرق حیرانی و بهت بسیار غروری ست در من پدیدار که از شوکتش چشم شاهین به وحشت درافتد که هر شیر شرزه به هر بیشه از شوکت خشم من مضطر افتد غروری ست در من نه دیوی ست اینجا درون دل من نه گویی که آمیخته ست آخشیج خبائث به آب و گل من غروری ست در من مرا عاقبت این غرورم به خک سیه می نشاند مرا چون پلنگان مغرور شبی از فراز یکی قله کوه به رفاترین ژرفی دره ای می کشاند غروری ست در من که یک شب به من شربت مرگ را می چشاند
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 19:51 توسط سمانه
|
اما چه رنجی است لذتها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزار دهنده ای است. تنها خوشبخت بودن !
...........
.......
....
...
.
و از اون سخت تر اینکه دور و برت حسابی شلوغ باشه ولی تنهایی رو،تنها تجربه کنی...
شاید از اون سخت تر این باشه که نمیدونی تنهایی یا نه؟؟؟
ولی این حکایت حکایت من نیست....
من هنوزم نمی دونم چی می خوام....!!!!
من هنوزم بدون حد وسطم.....
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 14:56 توسط سمانه
|
کی فکرشو میکرد که یه روز به اینجا برسه....!
من که گیج شدم....
آخرش کار خودتو کردی
راستی از کی تا حالا جدی شدی؟؟؟
ولی من هنوز
.....
...
...
.
همونم که بودم...
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 19:37 توسط سمانه
|
این روزا همش روزه منه....
کاش همیشه همین طور باشه...
.قبلانا می گفتم دغدغه هام کوچیکه ، ولی فکر میکنم دارم با دغدغه هام بزرگ میشم
من
بسته و کوچیک بزرگ میشم...آروم و آروم
فکر نمی کنی همین قد بس باشه؟
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 23:0 توسط سمانه
|
سوکس نامه!
کاش می شد کسایی رو که پستن و بویی از انسانیت نبردن رو زیر پات مثل سوسک له کنی....آخ!
حالا خیلیم که از ته دل نگفتم.... زیاد جدی نگیر....!!!
میگی نه؟ خب نیگا کن.
................
...........
........
.....
...
.
شرمنده،از نصب عکس معذوریم
+
نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 22:35 توسط سمانه
|
چند ثانیه با بزرگان
یک جمله قشنگ:
همه میخواهند بشریت را عوض کنند، دریغا که هیچ کس در این اندیشه نیست که خود را عوض کند. «لئو تولستوی»
...............................
یه شعر :
حال دنیا راچو پرسیدم من از فرزانه ای
گفت: یا خوابیست، یا وهمی است یا افسانه ای
....................………….
یه نوشته:
تمام مردم جهان چيزي دارند كه به خاطر آن سزاوار ستايش باشند. ستايشها نشانگرادراك هستند. در خلوت خويش انسانهايي عالي هستيم، و هيچ كس از ديگري بهتر نيست. نگريستن به عظمت همسايه ات را بياموز و عظمت خودت را نيز بنگر." جبران خلیل جبران"
............................
و یه اس ام اس برای امروز:
دل آدما به اندازه دلشون بزرگ نیست...
اما اگه حرفشون از دل باشه می تونه بزرگترینآدما رو بسازه....
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 18:28 توسط سمانه
|